تبليغاتX
ماه در پاگرد پنجم

تا صبح هی باد می آمد و لتهای پنجره را تکان می داد و پنجره ناگهان باز می شد و برف بر درگاه می پاشید.شعله ی چراغ لامپا زبانه می کشید و دود می کرد .من سرم را زیر لحاف می بردم و هنوز خواب نیامده بر می خواستم تا چفت پنجره را ببندم و شعله ی بخاری را تنظیم کنم.صبح که بیدار شدم قشر ضخیمی از برف باغ را پوشانده بود و همه ی درختها در خواب بودند.

آیا درختان هم در خواب راه هم می روند؟آیا خواب هم می بینند؟یا کابوس؟دلم می خواست به خواب درختها بروم و ببینم آیا آنها هم در خواب کور می شوند یا نه.

من در خواب کور می شوم و آنها تعقیبم می کنند و می ترسم پایم  روی پله ها سر بخورد بچه ام سقط شود مثل بچه ی زهرا.آنوقت من چهارده ساله بودم و زهرا هجده ساله.نمی دانستم باردارست اما آنها می دانسته اند این بوده که چشمهایش را بسته اند و رهایش کرده اند از پله ها بیاید پایین.حتما از حرکاتش خنده شان می گرفته.حتما به پهلوی هم می زده اند و می گفته اند الآنست که بیفتد ، الآن، تا وقتی سقوط کرده با چشمهای کور.

من با چشمهای کور سقوط نکرده ام ،اینطور وقتها یا بیدار می شوم یا چشمهایم باز می شود تا فرار کنم اما جلوی رویم چندین راه پله است که هر کدام از مسیری می رود و من می مانم از کدام راه بروم و مردها نزدیک می شوند با ریشهای توپی و هیکلهای درشت و از لای دندانهایشان تف می کنند و منتظر می مانند .من سقوطش را به چشم ندیدم این را لیلا گفت خیلی سالهای بعد.

اما راز عشقش را به من گفت یک روز که باغچه را آب می دادیم و نسترنها  بر شانه ی دیوار بودند .آفتاب شتک میزد در قطره های اب می نشست بر گیسوان زهرا که رها بودند بر شانه هایش و بر مژه هایش .زهرا گفت با اینکه خودم فهمیده بودم از گرمی گونه های زهرا و برقی که در حضورش در چشمان جلال می درخشید.لیلا از جلال خبری نداشت.هر جمعه سر خاک زهرا می رفت .کمی آنطرفتر از گور پدرش بود پشت تپه.گور شیوا و روشنک  و رویا ویاسمین هم همانجا بود.

حالا کاسه ای آب در دست داشتم و از تپه بالا می رفتم و کور می شدم و گورکن ها صحبت کنان دنبالم می آمدند بی آنکه عجله ای داشته باشند.حالا گلدان گل سرخی در دست داشتم و پاسبانها دنبالم می کردند و کور می شدم در کوچه باریکه هایی که نمی شناختم .

حالا ظرف بلورینی در دست داشتم که در آن جنینی ترد و لطیف ریشه کرده بود و توی جنگلی سیاه و یخبندان می دویدم تا به یک نانوایی رسیدم .

از مرد نانوا خواستم جای گرمی بگذاردش تا بروم زهرا را پیدا کنم.زنی سیاهپوش منتظرم بود .گفتم یک گل سرخ آورده ام بزنم به گیسوان زهرا.

زن مرا به خانه ی روستایی برد و جلوی در تنهایم گذاشت.توی دالانهای دراز سرگردان چرخیدم و چرخیدم و ناگهان در اتاقی رو به ایوان کسی را دیدم لای پتو پیچیده.از وحشت فریاد کشیدم .

زن سیاهپوش گفت این زهراست دیگر. مگر دنبالش نمی گشتی؟خم شدم رویش را پس زدم .روسریش رامحکم دور گلویش گره زده بودند.سرد سرد بود.چشمهایم یک لحظه کور شدند .

بعد باز توی جنگل می دویدم با جنینی که توی ظرف بلور داغمه بسته بود.حالا توی باغ می دویدم و رد پاهایم روی برف می ماند.

می دویدم توی خانه باغ و کنج بخاری جا می گرفتم و می لرزیدم و فکر می کردم هر آن می رسند.بعد خوابم می برد و زهرا می خندید وهمانطور که بچه اش را شیر می داد نزدیک می شد و ناگهان می دیدم دندانهای جلویش افتاده.می لرزیدم و بیدار می شدم و باد  لت پنجره را باز می کرد و درختها خواب کوری سپید را می دیدند و گلهای نسترن یخ می زدند و پدر اخم می کرد و تشر می زد چه معنا دارد تنها  به باغ رفتن برای یک زن آنهم در این هوا.

پانزدهم بهمن 1390ساعت توسط مهستی محبی
موضوع: داستان خودم
به خودم خوب نگاه کردم

نه در قاب آبنه یا شیشه ی مغازه ها

نه در چشمهایی که هزار بار دیده بودمشان

به خودم نگاه کردم در قاب خودم

در قاب روزنامه ی صبح

در قاب پیاده روی یخ بسته

در قاب انرژی هسته ای و نشست های جدید تکراری

در قاب باراک اوباما و  محموداحمدی نژاد و

خونهایی که رفتگرها در اخبار هرروزه  از اسفالت می روبند

به خودم نگاه کردم

نه در قاب خوابهایی نکراری که در انها  هی کور می شوم

صاف و ساده خودم به خودم نگاه کردم

و با صدای مادرم گفتم

"اه ُچه زشت شده ای تو ُبرو دستهایت را بشور"

نوزدهم دی 1390ساعت توسط مهستی محبی
موضوع: شعر
- دختر شال خاکستری رنگش را محکمتر دور شانه هایش پیچید و قدم در خیابان اصلی گذاشت.تک و توکی ماشین در رفت و آمد بودند.باد سیمهای برق را می لرزاند و صدای ارتعاش انها در گوشهای دختر پژواک می یافت.در عرض پیاده رو چنذ رهگذر که کلاههایشان را تا روی گوشهایشان پایین کشیده بودند می گذشتند.هایپرمارکت سر چهارراه تعطیل بود.دختر مردد بود که برگردد یا به پیاده رویش ادامه دهد که صدایی از پشت سرش شنید:ببخشید خانم .می دانید خیابان اقاقیا کجاست؟دختر مثل برق گرفته ها از جا پرید.برگشت و با مرد جوانی رودررو شد.مرد پالتوی بلند تیره ای پوشیده بود و کلاهش را تا روی چشمهایش پایین کشیده بود.دختر گفت:ببخشید من درست متوجه نشدم.مرد گفت:خیابان اقاقیا می دانم همین نزدیکیهاست ولی می ترسم از کسی بپرسم اما شما را همینکه دیدم،وقتی از چارراه رد شدید،نمیدانم چرا ،ولی فکر کردم می توانم بهتان اعتماد کنم.

-چرا؟من هم مثل همه ی آدمها هستم.

-گفتنش سخت است.

-شاید حس ششم دارید هرچند این حرفها کهنه شده است.خیابان اقاقیا حالا از حافظه ی همه ی ادم ها پاک شده است مثل همه ی خیابانهای دیگر .حالا خیابان ها شماره دارند.

-شما چه؟نمی دانید شماره اش چند است؟

-چرا باید به شما اعتماد کنم؟

-به یک دلیل ساده.امروز روز تعطیل شماست.

-هیچکس دیگر به روزهای تعطیل هم اعتماد ندارد.سیستمهای دقیق ردیاب حتا نوسانان تنفست در خواب را هم کنترل می کنند.حتا خوابهایت را.

-اما نه در روز تعطیلت.

-اما در روزهای سرد خلوت مثل امروز هیچ اطمینانی وجود ندارد.

-خواهش می کنم به من کمک کنید.

حالا در امتداد خیابان شانه به شانه ی هم راه می رفتند.

دختر پرسید:از راه دوری رسیده اید؟

-از راهی بسیار دور.و به آسمان نگاه کرد.

-نکند مثل شاهزاده کوچولو از سیاره ای دیگر آمده اید و بلافاصله ساکت شد.مرد حیران نگاهش می کرد.دختر گفت-خواهش می کنم،لطفا راز دار باشید "و اشکهایش سرازیر شد.

-خدای من شما گریه می کنید.

-نه نه و با پشت دستش اشکهایش را پاک کرد:من هنوز به دود حساسم.

مرد گفت:بله،جای نگرانی نیست.راست گفتید.توده های دود و غبار تا روی بامها پایین آمده اند.نگاه کنید.

-البته  .هر روز در جایی اتفاقی می افتد.دیروز در زیرزمین همسایه مان یک رادیاتور اتمی ترکید .سایت های خبری هر روز اخبار انفجارهای پیاپی را منتشر می کنند.می دانید به چه فکر می کنم؟آخرالزمان نزدیک است."و خودش از اینکه بار دیگر به مرد اعتماد کرده متعجب شد.

مرد مشتاقانه پرسید:می شود برایم توضیح دهید.من خیلی چیزها را نمی فهمم.درست مثل آدمی که سالهای طولانی خواب بوده و ناگهان خودش را در دنیای دیگری می یابد.

دختر پرسید:مگر از کجا آمده اید؟

-از سال 1928

دختر از حیرت بر جا خشک شد:خدای من از سالهای سبز؟

-بله و باید امانتی را به کسی برسانم و هیچکس کمکی نمی کند.دختر ایستاد و به دیوار سیمانی تکیه کرد.توده های غبار حالا تا سطح خیابان پایین آمده بودند.دختر به خود آمد و به چهره ی مرد خیره شد.چشمهای مرد درشت و خاکستری رنگ بودند و یکباره در عمقشان تلالوء سبز رنگی را دید و بی اختیار گفت:بگویید.باز هم بگویید.

-من در شهری زندگی می کرئم با تاکستان های سبز و مزارع گندم که بر انها باران می بارید.کتابدار کتابخانه ا ی هستم.تا اینکه روزی در لابلای کتابی یادداشتی یافتم که می بایست به خانمی در این شهر برسانم.سالها در راه بودم  و مدتهاست سرگردان در خیابانهای شهر شما می گردم.هیچکس با من حرف نمی زند.همه با احتیاط از کنارم رد می شوند یا نادیده ام می گیرند .فقط یکبار پیرزنی صدایم زد و در گوشم گفت که موهایم را زیر کلاه بپوشانم.. و یک شب در کافه ای پیرمردی از پیرمردی مست شنیدم که اینجا تمام آدمها حافظه شان را از دست داده اند.داستانها را فراموش کرده اند.کتابها را سوزانده اند یا در انفجارهای مداوم از دست داده اند.

-آخر ما همه نشاندار شده ایم.

-منظورت را نمی فهمم.

-در نشت مدام راکتورهای اتمی که هر روز اتفاق می افتد مواد رادیواکتیو وارد خون و نسوج ما شده.فکر می کنی چرا رنگ چهره ی ما سربی است در حالیکه در عکسهای قدیمی چهر ه ی همه رنگ داشته؟آنها هم از این موضوع استفاده می کنندوبا دستگاههای ردیاب تمام فعالیت های ما را زیر نظر می گیرند.هر گونه تخطی  از قانون مجازاتهای وحشتناک دارد.

-و تو چرا نمی ترسی؟

دختر هراسی دردآلود را در چهره ی مرد خواند و گفت:برای تو مشکل چندانی به جز الودگی وجود ندارد.تو نشاندار نیستی.هر چه زودتر به سرزمینت برگرد.اما در مورد من کار از کار گذشته است.نگاه کن و کلاه کشیش را عقب برد .سرش به جای مو ار کرک نرم تنکی پوشیده شده بود.
چهاردهم دی 1390ساعت توسط مهستی محبی
موضوع: داستان خودم

من قانقاریا گرفته بودم

تو چشمهایم را بستی

گفتی این یک جور بازیست

بازی ادامه دارد

قانقاریا واگیر داشت

وقتی مردی سر خاکت نیامدم

پاهایم را از بیخ بریده بودند

قانقاریا ادامه دارد

تو خوشحالی از رفتنت اینطور نیست؟

کسی مارا ازین گودال بیرون نخواهد آوزد

تو مرده ای و بازی تمام شده است

من هزار بار از سه تا یک شمردم

و هزار بار از صد تا یک

و هزران بار تکرارشان کردم

و هیچکس پیدایش نشد

  تو از گور برنخاستی

آرام و مدام و غمگین می پوسی

و جیزی لابد از انگشتانت باقی نمانده

که سیگار را در بر بگبرد یا مرا با روزنامه را

من از صبوری جسدها بیزارم در انتظار پوسیدن

و از صبوری کلاغها و کبوترها با شاخه های خشک زیتون در منقارهاشان

من از صبوری روزنامه ها بیزارم

واز خش خش کریهشان وقتی شیشه ی پنجره را پاک می کنم

  و از صبوری باتلاق ها و برکه ها وغلغله ی غوکهای جادوگر

و از صبوری لاشه های به چنگک کشیده

و صف گوسفنذان در پی بزی چموش که به پرتگاهی میرساندشان

از صبوری جنین ها و ماهی ها و مارماهی ها .

و از صبوری چشمهایم

که در این ویرانه آرام آرام خشک می شوند

و ته می نشینند

وپوک می شوند

و فرو می ریزند

مثل

برگهای

پاییزی

بیست و هشتم آبان 1390ساعت توسط مهستی محبی
موضوع:
نامت را به خاطر نمی آورم

هر لحظه می نامت و فراموش می کنم


نامت را فریاد کردم

دری به هم خورد

در خانه ی تاریک

نامت را فریاد کردم

آینه شکست و فروریخت

نامت را فریاد کردم

صدای پایی دوان یر شنهای حیاط خلوت

نامت را فریاد کردم

کسی پشت ملافه های اویران از بند رخت پنهان شد

نامت را به خاطر نمی آورم

شب تا سپیده علف ها می گریستند

کوکب ها امروز یخ بسته بودند

کبود و بنفش آویران بود زبانشان

دیشب کسی در خواب گلویشان را فشرده بود

+++

ماه ریسمان های خیسش را آویخته بود

مه نفس سیرسیرکها را بند می آورد

شب لابلای درختان تلو تلو می خورد

زانو زدم،پیشانی بر ستگی سرد

ماه انگشتان درازش را بر مهره های پشتم لغزاند

ماه با مژه های بلند ابریشمین

ماه با تگاه نقره آجین

ماه ریسمانی از نفره دور گلوگاهم

ماه هزار نگین هزار انگشتر

ماه سیاه،ماه سپید_سپیدی دندان ماده گرگ،سیاهی یوز سرکش

ماه که نمک می پاشد در چشم ها،بر زخمها

ماه که می توشد خون بره ها را

ماه که سیلی می زند بر باد ،گیاه ،یر دریا

ماه که گوشوار مروارید می شود لای گیسوانی سیاه

ماه شبان رمه ها،ماه فنجان شیر گرم

ماه مرا نوشید

آنچنان که آفناب شبنم را

ماه مرا بوسید

پشت درخت توت

ماه مرا آویخت از ملافه های سپید

+++

من از ماه گریختم

من از باغ گریختم

من ار شهر گریختم

من ار جاده ها گریختم

و از برزگراه ها

و از کوره راه ها

از انجنای لطیف تپه ها

واز آرواره های ستبر صخره ها

و حیرت زده بر جا ماندم

از بسیاری راهها که انسان و علف و آب را به هم می پیوندد

و از بسیاری راهها که انسان را دور می کند

و جناره اش را باز پس می  آورد

با سیلاب رودخانه ها




بیستم آبان 1390ساعت توسط مهستی محبی
موضوع: شعر